یک جرعه حکمت
دل ها مانند بدن خسته می شوند پس برای رفع خستگی حکمت های تازه بجویید. نهج البلاغه
یک نفر دنبال خدا می گشت،شنیده بود که خدا آن بالاست و عمری دیده بود که دستها رو به آسمان قد می کشد.پس هر شب از پله های آسمان بالا می رفت، ابرها را کنار می زد،چادر شب آسمان را می تکاند ، ماه را بو می کرد و ستاره ها را زیر ورو . او می گفت: خدا حتما یک جایی همین جا هاست. و دنبال تخت بزرگی می گشت به نام عرش؛ که کسی بر آن تکیه زده باشد. او همه ی آسمان را گشت اما نه تختی بود و نه کسی. نه رد پایی روی ماه بود و نه نشانه ای لای ستاره ها. از آسمان دست کشید، از جست و جوی آن آبی بزرگ هم آن وقت نگاهش به زمین زیر پایش افتاد.زمین پهناور بود و عمیق.پس جا داشت که خدا را در خود پنهان کند زمین را کند،ذره ذره و لایه لایه و هر روز فروتر رفت و فروتر خاک سرد بود و تاریک و نهایت آن جز یک سیاهی بزرگ چیز دیگری نبود نه پایین و نه بالا، نه زمین و نه آسمان. خدا را پیدا نکرد. اما هنوز کوه ها مانده بود. دریاها و دشت ها هم. پس گشت وگشت و گشت. پشت کوه ها و قعر دریا را، وجب به وجب دشت را. زیر تک تک همه ی ریگها را. لای همه ی قلوه سنگ ها و قطره قطره آبها را. اما خبری نبود از خدا خبری نبود نا امید شد از هر چه گشتن بود و هر چه جست و جو آن وقت نسیمی وزیدن گرفت. شاید نسیم فرشته بود که می گفت خسته نباش که خستگی مرگ است. هنوز مانده است، وسیع ترین و زیباترین و عجیب ترین سرزمین هنوز مانده است.سرزمین گمشده ای که نشانی اش روی هیچ نقشه ای نیست. نسیم دور او را گشت و گفت: "اینجا مانده است، اینجا که نامش تویی" و تازه او خودش را دید، سرزمین گمشده را دید. نسیم دریچه ی کوچکی را گشود،راه ورود تنها همین بود و او پا بر دلش گذاشت و وارد شد خدا آن جا بود بر عرش تکیه زده بود و او تازه دانست عرشی که در پی اش بود، همین جاست سال ها بعد ، وقتی که او به چشم های خود برگشت، خدا همه جا بود؛ هم در آسمان هم در زمین. هم زیر ریگ های دشت و هم پشت قلوه سنگ های کوه، هم لای ستاره ها و هم روی ماه عرفان نظر آهاری امروز مراجعی داشتم که در طول سال گذشته فقط با تلفن با وی در گفتگو بودم ایشان مادری است که فرزند خردسالش در پی یک جراحی و پس از طی دوره نقاهت در منزل در مقابل چشمان مادر از دنیا رفت .مادر در پایان جلسه مشاوره به من گفت:"خدای من همیشه برایم خدایی کرد ولی من برای او بندگی نکردم" ومن به این اعتقاد همواره غبطه خواهم خورد. زندگي را نخواهيم فهميد اگر از همه گل هاي سرخ دنيا متنفر باشيم فقط چون در كودكي وقتي خواستيم گل سرخي را بچينيم خاري در دستمان فرورفته است؟ زندگي را نخواهيم فهميد اگر ديگر آرزو كردن و رويا ديدن را از ياد ببريم و جرأت زندگي بهتر داشتن را لبه طاقچه به فراموشي بسپاريم فقط به اين خاطر كه در گذشته يك يا چند تا از آرزو هايمان اجابت نشدند. زندگي را نخواهيم فهميد اگر عزيزي را براي هميشه ترك كنيم فقط به اين خاطر كه در يك لحظه خطايي از او سر زد و حركت اشتباهي انجام داد. زندگي را نخواهيم فهميد اگردرس و مشق را رها كنيم و به سراغ كتاب نرويم فقط چون در يك آزمون نمره خوبي به دست نياورده ايم و نتوانستيم يك سال قبول شويم. زندگي را نخواهيم فهميد اگر دست از تلاش و كوشش برداريم فقط به اين دليل كه يك بار در زندگي سماجت و پيگيري ما بي نتيجه ماند. زندگي را نخواهيم فهميد اگر همه دست هايي را كه براي دوستي به سمت ما دراز مي شوند ،پس بزنيم فقط به اين دليل كه يك روز ،يك دوست غافل به ما پشت كرد، و يا از اعتماد ما سوء استفاده نموده و خيانت كرد. زندگي را نخواهيم فهميد اگر فقط چون يكبار در عشق شكست خورديم ديگر جرأت عاشق شد را از دست بدهيم و از دل بستن بهراسيم. زندگي را نخواهيم فهميد اگر همه شانس ها و فرصت هاي طلايي همين الان را ناديده بگيريم فقط به اين خاطر كه در يك يا چند تا از فرصت ها موفق نبوده ايم. فراموش نكنيم كه بسياري از اوقات در زندگي وقتي به در بسته مي رسيم و 100 كليد در دستمان است،هرگز نبايد انتظار داشته باشيد كه كليد در بسته همان كليد اول باشد.شايد مجبور باشيم صبر كنيم و همه 100 كليد را امتحان كنيم تا يكي در را باز كند.گاهي اوقات كليد صدم كليدي است كه در را باز مي كند و شرط رسيدن به اين كليد امتحان كردن 99 كليد ديگر است .يادمان باشد كه زندگي را نخواهيم فهميد اگر كليد صدم را امتحان نكنيم فقط به اين خاطر كه 99 كليد قبل جواب نداد. از روي همين زمين خوردن ها و دوباره بلند شدن هاست كه معناي زندگي فهميده مي شود و ما با توانايي ها و قدرت درون خود بيشتر آشنا مي شويم. زندگي را نخواهيم فهميد اگر از ترس زمين خوردن هرگز قدم در جاده نگذاريم. ماخذ: مجله موفقيت- شماره 175- سهيلا ثقفي مداد 5 صفت دارد كه مي تواند براي ما درس باشد. اول؛ مداد هميشه از خود اثري به جا مي گذارد.ما هم همينطور، پس عاقلانه رفتار كنيم. دوم؛ شكل ظاهري مداد مهم نيست. مهم ذغال داخل مداد است.پس مراقب درون خود باشيم و آنرا آلوده نكنيم. سوم؛ براي پاك كردن اشتباهات مداد از پاك كن استفاده مي كنيم.اصلاح اشتباهات ما را در مسير صحيح قرار خواهد داد. چهارم؛ مداد با تراشيده شدن كوتاه مي شود ولي بهتر مي نويسد.ما هم ممكن است كمي رنج ببريم ولي انسان بهتري خواهيم شد. و پنجم؛ مداد نكات مهمي مي نويسد ولي هميشه دستي براي نوشتن در كار است.ما هم كارهاي بزرگي مي توانيم انجام دهيم ولي هميشه دستي وجود دارد كه ما را به حركت در مي آورد و آن دست خداست. اگر تو را تا لبه پرتگاهي بردم به من اعتماد كن! يا از پشت مراقبت هستم ... ويا به تو پرواز را خواهم آموخت. در لحظات شادي خدا را ستايش كن در لحظات سختي خدا را جستجو كن در لحظات آرامش با خدا مناجات كن در لحظات درد آور به خدا اعتماد كن و در تمام لحظات خدا را شكر كن.
| Design By : Night Skin |


